السيد محمد حسين الطهراني

315

الله شناسى (فارسى)

اين‌طور سروده است : وصال حقّ ز خَلقيّت جدائى است * ز خود بيگانه گشتن آشنائى است چو ممكن گَرد امكان بر فشاند * بجز واجب دگر چيزى نماند وجود هر دو عالم چون خيال است * كه در وقت بقا عين زوال است نه مخلوق است آن كو گشت و اصل * نگويد اين سخن را مرد كامل عدم كى راه يابد اندرين باب * چه نسبت خاك را با ربّ أرباب عدم چبود كه با حقّ و اصل آيد * وزو سير و سلوكى حاصل آيد تو معدوم و عدم پيوسته ساكن * به واجب كى رسد معدوم ممكن اگر جانت شود زين معنى آگاه * بگوئى در زمان أستغفِر الله ندارد هيچ جوهر بىعَرَض عَين * عرض چبود و لَا يَبْقَى زَمانَيْن تا مىرسد به اينجا كه فرموده است : نظر كن در حقيقت سوى امكان * كه او بىهستى آمد عين نقصان وجود اندر كمال خويش سارى است * تَعيُّنها امور اعتبارى است امور اعتبارى نيست موجود * عدد بسيار يك چيز است معدود جهان را نيست هستى جز مجازى * سراسر كار او لهو است و بازى « 1 » « وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ » با بليغ‌ترين وجه دلالت بر وحدت وجود دارد و امّا دربارهء تفسير و مفاد وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ . ( در سلطنت و دائرهء فرمانروائى خويشتن شريكى ندارد . ) بايد گفت : چون وجود او اصيل و داراى وحدت بالصّرافه مىباشد ، بنابراين فرض شريك براى وى محال است . و اينست ما حصل برهان صِدّيقين كه بر وحدت وجود قائم ، و بدان است كه شبههء ابن كمونه مندفع مىگردد . وجود او لم‌يزلى و لايزالى است ، و لا يتناهى است بما لا يتناهى . بنابراين

--> ( 1 ) « گلشن راز » با خطّ عماد اردبيلى ، ص 43 تا ص 45